تبليغاتX
خانوم چاق و آقای کچل

خانوم چاق و آقای کچل

کوچ...

 اسباب کشی مجازی را دوس نداشته ام! هیچوقت!

همیشه تعجب بود که می ماند ورِ دلِ من، که آخر برادرِ من... خواهرِ من... خب وبلاگ وبلاگ است دیگر... بنشین یک جا و اگر واقعا هنر نوشتن داری که روی یک قالب ساده گلیم پهن کن و یاعلی!

به همین خاطر، چند روزی ست که شدیدا مرددم برای این نوشتن و این خبر و .. اصلا نفسِ این کوچ!

ولی خب...

قسمت و تقدیر است دیگر! ما را هم فراری داد...

عِرقِ خاصی داشتم به بلاگفا.. هم راحت بود و هم ساده و سنگین. اما تازگی ها وطنِ جدیدی دیده ام... "بلاگ"! گرافیکِ  جذابتر و قالبهای سنگینتر و تازه ترش را دوست تر دارم. جدید بودنش هم میطلبدم انگار! جواب می دهد برای یک مدت سرگرم شدن و ور رفتن با آپشن های جورواجورش! کودکِ درونمان هم تجربه های جدید میخواهد ازمان...:)

این ها شد که خواستیم دعوت کنیم شما را به خانه ی جدیدمان... اسبابش را همین تازگی ها کشیده ایم...  مانده بود یک سِری خرت و پرت که همین پیشِ پای شما آنها هم منتقل شد! حالا آماده ایم برای پذیرایی... برای دوره  و مهمانی و جلوس!

بیاید مهمانی دیگر... دلمان مهمان می خواهد این روزها... منتظریم.

(راستی! این هم آدرس... یادداشت کنید لطفا...www.payiziha.blog.com)

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390 ساعت 20:39 توسط خانوم چاق |


جدا

: امشبم گذشت حالِ من بدِ/ دل بریدنُ یادِ من نده... تو چه راحتی، من ازت جُدام/ همه چیزَمی، چی ازت بخوام؟؟... (مهدی یراحی)

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390 ساعت 16:26 توسط خانوم چاق |


تولدت مبارک!

روزِ تولدت ـ اینکه 20 مهر باشه یا 18مهرـُ اینکه صبح باشه یا شب، اینکه روزِ به دنیا آمدنِ توست حتی ـ شاید خیلی هم مهم  نباشه برای منِ!!
مهم اینه که کِی به دنیای "من" اومدی...
اینکه "کِی" شدی "یک نفرِ" من... "کِی" درِ سه قفلهء شب بند دار رو باز کردم برات تا مهمونِ خاصِ دلم باشی...؟ "کِی" شدی علت برگشتنم سمتِ آینهء قدی تو لحظه ی بیرون اومدن از خونه، "کِی" شدی دلیلِ لبخندهای پُر شیطنتِ گاه و بیگاه... "کِی" مجبور شدم بخاطرت با همهء وجود آشپزی کنم... "کِی" با تحلیلِ سلیقهء "تو" لباس انتخاب کردم...
 "کِی" شدی عاملِ فکر کردنم به بستن یا باز گذاشتنِ دکمه های آخرِ لباس... "کِی" شدی فاکتورِ تعیین کننده تو آرایش و لاک و قدِ مو!
مهم اینه که کِی منو به فکرِ دترجنتهای مناسبِ روژِ لب انداختی... کِی باعث شدی پائیز و آهنگ و بارون....
مدتهاست که هرروز تولدت رو تو دلم جشن میگیرم...

اینبار اما به مناسبت روزی که تو شناسنامهء "عاملِ کشفِ زنانگی ام" ثبت شده؛ "تولدت مبارک".
به "من" و همهء اونایی که هر روز بودنتو جشن می گیرن...

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390 ساعت 0:4 توسط خانوم چاق |


خاطره بازی...

امروز جشن فارغ التحصیلی آقای کچل بود. بگذریم از همه ی بغضی که داشتم ازینکه نمیتونم باشم تو جشنش؛ از همه ی غصه ای که نمیتونم براش سبدگل هدیه ببرم؛ از حسرت دیدنش خوشحال و خندون تو لباس فارغ التحصیلی...

اینروزها مدام دلم گرم میشه...  انگار که تو این باد سرد پائیزی، ته دلم آتیش درست میکنن... مثِ اون سری که تو  اولین پائیزگردیمون، هیزم جمع کردی و تو اون سرما و زمین نم دار، گرممون کردی...

بعدش  تازه هر خاطره، هیزم میشه واسه گرمای دلم. از شبای سرد پارسال تو کتابخونه گرفته، تا یخ زدنای دونفره تو برفِ شبای زمستونیِ خیابونا!... از جیبهای بزرگِ لباست تو پائیزِ پارسال، تا همراهیِ لحظه به لحظه و ساپورتِ بینقصت تا همین حالا... از تبریکِ تولدهای پارسالمون با ترس و لرز، تا پیشنهادِ شب نشینیِ آخرِ پائیزِ من که همه ی بهانه م واسه اون پیشنهاد تو بودی!... از کلاس زبانهایی که بعدش میومدی دنبالم که بریم تو درختای پائیز گم شیم، تا اردوی رسمیِ پائیزگردی که راه انداختم فقط و فقط به بهانه ی بازم باتو بودن... از دوره ی فلسفه ای که باهم شروع کردیم، تا کلاس زبانی که تو بخاطرِ من یک ترم از دوستات عقب موندی... از 12شب خونه رسیدنای من گرفته، تا رشادتها و دلاوریهامون در حضورِ دایی اینا! یادته؟؟

از تحریم شدنای گوشیِ تو گرفته، تا مصادره شدنای گوشیِ من!... از پرونده ای که به گوشه لبِ من خورد، تا حشره ای که گردنِ تو رو گزید و اناری که لباستو رنگی کرد...! از صدای ماشینِ بابای تو، تا جا گذاشتن ساعتت تو خونه ما...

همه و همه گرمیِ دلم شدن اینروزا...

بی تعارف و توصیف، "دوستت دارم".

 

آهنگ نوشت: به دستای تو محتاجم برای لمس خوشبختی/ واسه تسکین قلبی که براش عادت شده سختی...

+ نوشته شده در جمعه 15 مهر1390 ساعت 19:18 توسط خانوم چاق |


دوری

حس نوشت: انگار کن که به قاعده ء یک حجم ترانه ء غمگین _ از آنها که وقتِ شنیدنشان، مار و عقربی ست که به جانِ گلویت می افتد و هی نیش میزند _؛ عمارت ساخته باشی در دلم.

خوشی ها _هرقدر هم جذاب  _بنا به ذاتِ کوچکیِ لذائذ_  آلونکی روی آب بیش نیستند در برابرِ حیطه ء سلطه و عمارتت...

"خانه ء دلِ مارا، از کَرَم عنایت کن/ پیش از آنکه این خانه، رونهد به ویرانی"


ترانه نوشت: اونقدر می خوامت، همه باهات بد شن؛ با حسرت هر روز از کنارِ ما رد شن....


یادنوشت: هربار تایپ میکنم "حس نوشت"، یادم از قولم به متین بانو میفته! قول داده بودم زودِ زود برا خودم یه اسم پیدا کنم و بیخیالِ غصبِ  "حس نوشت"ِ  متین بانو شم. چیکار کنم خب هردفه هی نمیشه که بشه خب :( ببغج منو ;)


+ نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390 ساعت 19:19 توسط خانوم چاق |


بسم الله

پلانِ اول، با اولین حس نوشتِ مخفیانه... هرچند تکراری، هرچند قدیمی، هرچند دستِ دوم...!

سه... دو... یک... حرکت.

 

حس نوشت:

و نگاهِ خمارِ تو، تصويرِ گنگِ روياهاي خواب آلودِ من است؛

كه هربار با شيطنت سرك مي كشد به اندرونيِ احوالم.

تشنگيِ بعدِ هر رويا، بي علت نيست...

از چشمه ي حنجره ء تو، ناكامِ صدايت باز آمده ام!

 

                                                                (17آبان 89- 16:30)

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1390 ساعت 13:38 توسط خانوم چاق |